لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:33  توسط وحید.م
|
سلام.بفرماييد بنشينيد دوست من،نگران نباشيد اولش همين طور است.اندكي اضطراب كه با مايه اي از ترس درآميخته است.مطمئن باشيد كاري كه در پيش داريد آن چنان هم هراس انگيز نيست،فقط گاهي اوقات دشواري رو مي نماياند كه آن هم پس از مدتي از بين مي رود.آه...يادم رفت بگويم،صندلي را آن طرف تخت گذاشته ام.مي شود خودتان بياوريدش؟به هر حال بايد عذر خواهي كنم چون چند روزيست كه به من ابلاغ كرده اند كه بايد از اينجا بروم،به همين دليل اوضاعم اندكي به هم ريخته است.كه اينطور!پس شما هنوز چند روز است كه به اينجا فرستاده شده ايد.هيچ به شما گفته اند كه براي چه در اين مكان كه بي شباهت به بيمارستاني در خارج از شهر نيست قرنطينه مي شويد؟جاي شكرش باقي ست كه فراموش نكرده ايد براي چه اينجاييد.مي دانيد،به تمام آنهايي كه به اينجا مي آيند نخستين روز ابلاغ مي شود كه مدتي بايد اينجا باشند تا سيبي كه اشتباها خورده اند را بالا بياورند.اما بعضي آنقدر راحتي كاذب اين محيط به مذاقشان خوش مي آيد كه همان روز اول اين موضوع را فراموش مي كنند.
راستي از اتاقي كه بهتان داده اند راضي هستيد؟خدا را شكر!بله همين طور است.چون تمام چيزهايي كه نياز داريد در اختيارتان قرار مي دهند.گاهي عده اي از كمبود امكانات مي نالند اما در حقيقت اينطور نيست.بلكه مشكل از طرف خودشان است كه نمي دانند چه امكاناتي دارند يا دقيقا متوجه نيستند كه بايد چگونه از اين امكانات استفاده كنند.مي دانيد اينجا هرچه كه بخواهيد دير يا زود بهتان مي دهند.بگذاريد چيزي برايتان بگويم،از آنجايي كه احتمالا مدت زيادي اينجا خواهيد بود راه و روش زندگي در بيرون را فراموش خواهيد كرد،پس به عنوان يك دوست توصيه مي كنم چيزهايي بخواهيد كه بتوانيد با آنها زندگي در بيرون از اين مكان را تجربه كنيد يا لااقل به ياد بياوريد.
اينجا آزادي محدود است به اين معني كه نمي توانيد اميالتان را بيش از اين چهار ديواري گسترش دهيد.با اين حال مي توانيد كلنگي چيزي بخواهيد تا ديوارهاي اتاقتان را خراب كنيد و آزادي بيشتري داشته باشيد.اما مطمئن باشيد كه ديوار روي سر خودتان خراب مي شود.از طرفي مجبوريد بقيه مدتي را كه اينجا هستيد زندگيتان را براي مردمي كه هيچ اطميناني به آنها نيست آشكارا به نمايش بگذاريد.
بگذاريد نگاهي به يخچال بياندازم!شايد چيزي بيابم تا ميل كنيد.آه...بله،هنوز اندكي آب پرتقال باقي مانده است.خدايا ليوان ها را كجا گذاشته ام؟آهان...پيدايشان كردم.بفرماييد ميل كنيد!اين گونه سخن نگوييد يك ليوان آب پرتقال قابل شما را ندارد.
راستي بايد بگويم گاهي سيبي كه خورده ايد ممكن است دلتان را به هم بزند و اشكتان را در بياورد.مهم نيست،هر چقدر به لحظه بالا آوردن آن سيب لعنتي نزديك تر مي شويد اين احساس هم شديدتر مي شود.تا آنكه يك روز مي بينيد كه آن را جلوي پايتان يا توي دستشويي بالا آورديد.جالب اينجاست كه برخي از ساكنان اينجا نه تنها سيب را بالا نمي آورند بلكه هر روز چيزهايي همچون آب سيب و يا خوراكي هايي كه طعم سيب دارند سفارش مي دهند.عطر سيب به خودشان مي زنند و عكس سيب بر لباسهايشان حك مي كنند.مراقب چنين آدم هايي باشيد.آنها هميشه بوي سيب مي دهند.آه...چرا تعارف مي كنيد آقاي محترم،آب پرتقال تان را ميل بفرماييد.
البته فكر نكنيد كه اينجا همه اش همين چهار ديواريست و آن سيب لعنتي.نخير!همه جور تفريح و لذتي اينجا موجود است.و مناظر و چشم اندازهايي كه اگر چه به زيبايي منظره هاي آن بيرون نيستند اما آدم را به وجد مي آورند.از زيباييها و تفريح ها لذت ببريد چون مدير اينجا،آنها را براي همين در اختيارتان گذاشته است.فقط توصيه من اين است: لحظه اي از بالا آوردن سيب غافل نشويد.
تنها مطلبي كه مي ماند بيرون رفتن از اينجاست.اگر مي خواهيد به همانجايي كه بوده ايد برويد بايد سيب از معده تان بيرون آمده باشد وگرنه منتقل تان مي كنند به جايي كه قرنطينه سخت گيرانه اي منتظرتان است.صبح تا شب بايد بر روي تختي دراز بكشيد تا با لوله ها و وسايلي كه به شما وصل مي كنند معده تان را شست و شو دهند.و اين زجرتان مي دهد.مي گويند هنگامي كه آدم از اينجا بيرون مي رود،درست در همان لحظه اي كه در را مي گشايند،آفتاب چشم ها را بدجوري مي زند.طوري كه تا مغز سر آدم درد مي گيرد.اما خوبي اش اين است كه فقط چند دقيقه طول مي كشد. من كه شخصا حاضرم دردي اين چنين را احساس كنم اما در عوض همچون گذشته در آنجايي كه در خور من است زندگي كنم.آنجايي كه فقط آزادي ست و ديگر هيچ!
آه...مثل اينكه كسي مرا صدا مي زند.آري...وقتش است.خدايا چمدانم را كجا گذاشته ام؟...آهان يافتمش!...من ديگر بايد بروم،فقط سيب را فراموش نكنيد.خوب...گمان كنم تنها چيزي كه مي ماند تا بگويم همين است: بدرود!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:0  توسط وحید.م
|
دستهایم را روی کلیدها فشار می دهم: "سلام". منتظر می مانم. جواب می دهد، سلامش همیشه دوتا میم دارد. گمان کنم که این یعنی صمیمیت. در خطوط سیاه و سفید نوشته هایش غرق می شوم.دلم می خواهد مونیتور را بشکافم؛ تو آن تویی مگر نه؟ می خواهم بیایم آن جا.
کمی سر به سرم می گذارد، خوشش می آید و شکلک کوچکی می فرستد که دارد قاه قاه میخندد؛ این یعنی دارم می خندم. من هم می خندم، توی دلم می خندم اما شکلک نمی فرستم.
سر به سرش می گذارم، باز هم می خندم.
گاهی از سرعت کم اینترنتش شکایت می کند، گاهی وسط دلتنگی های من می گوید:" خفه شدم، بگذار قطع کنم دوباره وصل شم!" دلم می گیرد، اما دلم نمی آید چیزی بگویم. دلم نمی آید خنده هایش قطع شوند. چیز مهمی هم نیست.
وصل می شود، دوباره سلام می کند. درست مثل دختر بچه های کوچکی که هر وقت آدم را توی خیابان می بینند به آدم سلام می کنند. خیال می بافم؛ دخترکی کوچک با موهایی که سیاهیش زغال را از سکه می اندازد، موهای ژولیده و چشمانی نافذ و تیره. چشمهایش را بالا می آورد و نگاهم می کند: "سلام!"
- "میای بریم تاب بازی؟ میای بریم پارک؟ میای بریم بستنی بخوریم؟ میای برات عروسک بخرم؟"
اما دخترک هیچ چیز نمی گوید، چشمهایش به من خیره شده اند و تا عمق وجودم می دوند. دست دراز می کنم تا موهای سیاهش را نوازش کنم. اما دستهایم به شیشه مونیتور برخورد می کند؛
"وروجک!" صدایش توی گوشم می پیچد. در مورد عشق حرف می زنیم و به نتیجه نمی رسیم؛
-"اصلا درکت نمی کنم!"
دلم می گیرد اما دلم نمی آید چیزی بگویم.
بحث دلتنگم می کند، گریه ام می گیرد، خیال بافی می کنم؛ پسر کوچکی هستم که بی آنکه سخنی بگوید با چشمهایش التماس می کند تا او را در آغوش بگیرند. مادرش جدی ست:
- "داری لج می کنی ها!"
از جایم جم نمی خورم. همچنان با نگاهش التماس می کنم:
- "مادر مرا در آغوش بگیر!"
مادر با چشمان سیاه و نافذش نگاهی جدی به پسرش می اندازد، سپس رویش را بر می گرداند و دور می شود؛ پسرش لج کرده است.
موهای مادر سیاه و بلندند. موهای مادر ابدی اند. موهای مادر وقتی که در باد موج می خورند دلم را مچاله می کنند:
"مادر مرا در آغوش بگیر!"
مادر دور می شود و من هراس برم می دارد؛ نکند تنها بمانم؟
آرام آرام پشت سر مادر راه می افتم. "مادر دیگر دوستم ندارد؟"
دستهایم را به دیوار می سابم و آرام راه می روم؛ دستهایم به شیشه مونیتور می خورد.
- "فکر نمی کنی دیگر دیر است؟"
بی انصافی نکن. من هنوز خیلی دلتنگم. هنوز دلم می خواهد حرف بزنم. دلم گرفته است. اما چیزی نمی گویم.
- "دیر است؟ خوب باشد هر چه تو بگویی."
شکلک کوچکی می فرستد که دستهایش تند تند تکان می خورند؛ یعنی خدا حافظ! و شکلکش خاموش می شود.
بی نهایت دلتنگ و تنها می شوم. مهم نیست. بگذار بخوابد…بگذار بخوابد…خواب های خوب ببینی!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:31  توسط وحید.م
|
کنار یکی از ترک های دیوار خانه خاله ام می ایستم، حالا دیوار برایم مثل زمین شده است و زمین و سقف دیواره هایی در اطرافم هستند. و من کوچک می شوم و ترک ها و دیوارها و سقف ها وسیع می شوند. دیوارهای گرداگردم از هم دور می شوند، حرکت می کنند، می روند و می روند تا در افق، جایی که فقط سراب دیده می شود، گم می شوند.
با خودم می گویم باید ترک ها را مطالعه بکنم. طناب و میخ ها را از کوله ام در می آورم و مرتبشان می کنم. کارابین ها را به کمرم می بندم و آرام آرام پایین می روم؛ اینجا معدن زغال سنگ است. کارگر ها با صورت های سیاه مشغول کلنگ زدن هستند. مرا می بینند و لبخند می زنند؛
"از این ها می خواهی؟"
و یک مشت زغال نشانم می دهند.می گویم:
"یکی اش را بر می دارم. شاید روزی بخواهم لی لی بازی کنم."
کارگر ها لبخند می زنند و بر سر کارشان بر می گردند. در طول تونل معدن به راه می افتم. از چهارچوب ها و ستون ها هواپیماهای اسباب بازی و عروسک های کوچک که به نخ متصل اند، آویخته شده اند.مثل مطب دکتر حسینی که روی تختش از این چیزها آویزان کرده است. مزه چوبی که دکتر ها توی دهان آدم می کنند را حس می کنم. مریض شده ام؟ نمی دانم.
در انتهای تونل باریکه نوری به چشم می آید؛ باید به نور برسم. می دوم، می دوم و کارگر ها دست می زنند و تشویقم می کنند. می دوم و فیلم بردار ها پشت وانت از من فیلم می گیرند. به دریچه نزدیک می شوم و از آن عبور می کنم؛ از چشمهای تو پایین می افتم توی دستهایت. لبخند می زنی؛
"کجا بودی؟"
"نمی دانم."
با انگشت اشاره ات نوازشم می کنی. دستهایم را دور انگشتت حلقه می کنم. از آن آویزان می شوم و تاب می خورم. بلندم می کنی و روی چانه ات می نشانی. کوچک و کوچک می شوم، توی سیاهی خالت غرق می شوم و پایین می روم. آن طرف سیاهی ها، ستاره ها منتظرم هستند. می گویند سیاهچاله ها به هم متصل اند؛ از سیاهچاله ای بیرون می افتم و توی فضا معلق می مانم. فضانوردها از دور مشخص اند؛ صبحانه می خورند. جلو می روم، دعوتم می کنند؛
"بیا یک چایی بزن!"
می گویم:
"تازه صبحانه خورده ام."
یکی شان می گوید:
"اینجا زمان مفهومی ندارد پسر، بگو کجا صبحانه خورده ای؟"
می گویم:
"جایش را یادم نمی آید."
جواب می دهد:
"پس چیزی نخورده ای! باید گرسنه باشی، بیا جلو، تعارف را کنار بگذار."
جلو می روم، می پرسم:
"چرا کلاه به سر ندارید؟"
می خندند؛
"خودت چرا کلاه به سر نداری؟"
می خندم. سر سفره شان می نشینم، کوچک می شوم و لحظه ای که می خواهم قند توی چایی ام بیاندازم ت.ی استکان می افتم، غرق می شوم و پایین می روم. توی چایی غوطه می خورم و وارونه می شوم و نور می تابد و پایین می روم و ناگهان سر از آب بیرون می آورم؛ اینجا حوض وسط میدان شهر است. خودم را از حوض بیرون می کشم. برف می بارد، زمستان شده. باید حدس می زدم. از سرما می لرزم و به گوشه ای از یک کوچه تاریک پناه می برم. باد سردی می وزد، برف رو به بالا می بارد. با برف همراه می شوم و بالا می روم و از سوراخ بینی ات بیرون می افتم؛ عطسه کرده ای.
"عافیت باشد!"
با دستمال بینی ات را پاک می کنی؛
"سلامت باشی!"
می گویم:
"چه موهای سیاهی داری!"
لبخند می زنی، می گویم:
"دوست دارم همیشه کنارت باشم."
باز می خندی؛
"کنارم هستی!"
دلم نمی آید که بگویم منظورم را متوجه نشدی، می خندم؛
"راست می گویی، هستی."
از آستین پیراهنت بالا می روم و روی شانه ات می نشینم، درست جایی که موهای سیاهت آویزان است. زغالی که با خودم از معدن آورده ام در می آورم و روی شانه ات جدول لی لی می کشم.
"بازی می کنی؟"
"حوصله ندارم، من نگاهت می کنم."
می گویم باشد و شروع می کنم. گهگاه به خطوط سیاه و زغالی نگاهی می اندازم؛
در برابر سیاهی موهایت بی رنگ اند...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:25  توسط وحید.م
|
هری پاتر به چوب دستی اش خیره شد، دستهایش داغ شده بودند و چوب دستی انگار در آتش می سوخت. هری پاتر ترسید و چوب دستی را بر زمین انداخت. چوب دستی مار شد و رو به هری پاتر پوزخندی زد و رو به سوراخی که در گوشی ای از دیوار سیمانی قرار داشت خزید.
هری پاتر به دنبال آن وارد سوراخ شد و ناگهان به درون گودالی سقوط کرد. علائم و چراغهای راهنمایی، معلق در تاریکی دور تا دورش می گردیدند. هری ترسیده بود اما به روی خودش نمی آورد. صدای معلم هایش بی وقفه از درون بی نهایت اطرافش به گوش می آمدند: "کره خر، & را آنطور نمی نویسند!"..."تو را به خدا نگاهش کنید!...ببینید چطور & می نویسد!"...."بی شعور کوچک! دیگر در دام افتادی!"
هری بر زمین سفت و سنگی افتاد. دست چپ و دو پایش شکست. نفسش بالا نمی آمد. چشم هایش آرام آرام سنگین شدند و پلکهایش پایین افتاد.
وقتی که چشمهایش را باز کرد، درد رخت بر بسته بود. پاهایش را تکان داد و تلاش کرد تا بلند شود. اما نمی توانست. نگاهی به پاها و تمام بدنش انداخت. توسط هزاران طناب کوچک به زمین دوخته شده بود. و چند صد آدم کوچولو دور و اطرافش را گرفته بودند. یکی از آنها فریاد زد: "با چه اجازه ای وارد سرزمین ما شدی؟...آیا هیچ می دانستی که سزای آدم فضول مرگ است؟" هری تلاش کرد تا چیزی بگوید اما انگار دهانش قفل شده بود. آدم کوچولو ها هری را بر ارابه ای سوار کردند و رو به شهری که در انتهای یک جاده زرد بود حرکت دادند. نزدیکی های شهر، چند تایی از آنها از بدن هری بالا رفتند و عینک سبزی را روی چشمهایش قرار دادند.
در شهر، همه عینک های سبز بر چشم داشتند. عینک سبزهایی که راه می رفتند. عینک سبزهایی که خرید می کردند. عینک سبز هایی که می خندیدند و عینک سبزهایی که پشت چراغهای همیشه سبز، منتظر مانده بودند تا بلاخره روزی چراغ قرمز بشود.
هری خنده اش گرفت. اما نخندید چون لب هایش قفل شده بود. یک گاری مخصوص شعبده بازی نزدیک شد. عروسک های خیمه شب بازی نمایان شدند و مردم گرداگرد گاری جمع شدند. آدم کوتوله ها هری را رها کردند و به سمت گاری هجوم بردند. هری نمی توانست تکان بخورد و تلاش هایش برای درخواست کمک بی نتیجه بود؛ دهانش قفل شده بود.
دخترکی نزدیک شد. لبخند سردی بر لب هایش بود. موهایی ژولیده و چشمهای گیرا، اما خسته ای داشت و چند جعبه کبریت در دست داشت. نگاهی به هری انداخت. هری با چشمهایش عاجزانه درخواست کمک کرد اما دخترک با لحنی پر از درد پرسید: "کبریت نمی خواهید؟" دست های هری سست شدند. "تو را به خدا یک بسته کبریت از من بخرید!" هری دلش می خواست تمام کبریت های دخترک را بخرد اما حیف؛ نمی توانست.
دخترک نا امید رویش را برگرداند و به سمت دیوار یکی از مغازه ها به راه افتاد. و برف شروع به باریدن کرد. و آسمان تاریک شد و ستاره ها در میان نور چراغهای سبز شهر ناپدید شدند. دخترک کبریت فروش بر سنگ فرشهای سرد دراز کشید و زیر لب گفت :"اینجای داستان من باید بمیرم! گریزی نیست!" و چشمهای گیرا و خسته اش بی فروغ و بدن نحیفش، همچون سنگ فرش های خیابان، همچون نگاه مردمان شهر، همچون دست های هری پاتر، سرد شد.
هری به انتهای شهر چشم دوخت. خانه ای زیبا نمایان بود. خانه ای که انگار از این شهر، از این مردمان، از این نکبت و ناتوانی جدا بود. اما از جایی که هری، دراز کشیده بر ارابه آدم کوچولوها می نگریست، چیز زیادی دیده نمی شد.
چوب دستی مار شده هری، در کنار جنازه دخترک کبریت فروش نمایان شد. آرام آرام نزدیک آمد و جایی کنار ارابه چنبره زد. هری دستش را دراز کرد تا مار را بردارد. شاید همچون چوب دستی موسی دوباره به حالت اولیه خود برمی گشت. اما مار دست هری را نیش زد و با پوزخند دردناکی به سمت گاری شعبده بازی خزید و در میان جمعیت گم شد. دست هری درد می کرد. با این حال خوشحال بود که لااقل می تواند از این وضعیت نجات یابد. فقط کافی بود اندکی صبر کند تا سم مار به قلبش برسد.
هری ساعت ها منتظر ماند، اما اتفاقی نیافتاد. روزها گذشت و هری همانجا روی ارابه در حالی که انتظار مرگ را می کشید دراز کشیده بود و به مردم نگاه می کرد. می دانست که ممکن است هیچ اتفاقی نیافتد اما نمی توانست از امید دست بکشد چون نا امیدی وضعیت را تحمل ناپذیر می کرد.
سالها گذشت و هری بی آنکه گرسنه یا تشنه بشود و بی آنکه نیاز به چیزی پیدا کند، این امید بیهوده را که در طی گذشت زمان مثل همه چیز رنگ سبز زننده ای به خود گرفته بود در خود نگاه داشته بود در حالی که همواره با حسرت از خود می پرسید "چرا داستان به آنجایی نرسید که باید بطری مرا بنوش را سر کشید. چرا داستان به آنجایی نرسید که با چشمانی خواب آلود و وحشت زده با احساس غریبی از خوشحالی می شد به خود گفت همه چیز خواب بوده است. چرا داستان به هیچ جا نرسید..."
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:2  توسط وحید.م
|
اندک آب دهان خشکش را قورت داد. افطار نکرده ،یک ساعتی از وقت افطار گذشته بود.بیشتر این زمان را با صدای بلند حرف زده سخنرانی کرده بود.به سبک خلفای پیش از عثمان بالا نمی نشست ، که یک پله ای پایین تر از پیامبر بوده باشد و خودش را با او برابر ندانسته باشد.حالا این فکر از کجا به سرش زده بود که خود را با پیامبر مقایسه کند بماند. در تمام مدتی که حرف می زد چشمش روی مردم می چرخید و دیدشان می زد. اما نور لامپ های نؤون مسجد که به سبک میوه فروشی های وسط شهر تزیین شده بود در عینکش می افتاد و چشمانش را از مردم پنهان می کرد.وقتی داشت - مثل هر سال - از فواید علمی و پزشکی روزه حرف می زد،پسر نوجوانی که ردیف دوم کنار ستونی نشسته بود شکلاتی در دهانش گذاشت ، و جلدش هم - طبیعتا- زیر فرش . "او" لبخند زد ، که بر صورتش منعکس نشد.وقتی که دید تأثیر روزه بر سلامتی جز جمعی از میان سالان را - مثل همیشه - تحت تأثیر قرار نمی دهد، به سراغ بهشت و سایه های خنک و میوه های لذیذش رفت ، شراب و حوری را قلم گرفت .جوانانی در سالن بودند. و زن ها هم ، پشت پرده های مسجد گوش می دادند ،که بیشتر حرف می زدند ، یعنی که گوش نمی دادند.به هر حال احتیاط لازم بود . شرط عقل بود.
حالا باید حکایتی جور می کرد. پیرمردی در ردیف اول و تسبیح به دست ، مرتب ذکر حضرت فاطمه را زمرمه می کرد ، نه چندان زیر لب هم . این به یاد ماجرای این ذکرش انداخت ، و شروع به نقل حکایت کرد. حکایتی که خیلی ها شنیده بودندش یا نه ، همه گوش می دادند با توجه و بیشتر با بی قراری ، که از گرسنگی نشأت می گرفت . هنوز افطار نکرده بودند. دو- سه پسر بچه ای هم که چای و خرما پخش می کردند هنوز چند ردیف پیشتر نیامده بودند، از عقب. این ها از همان ها بودند که بهشان می گویند بچه های مسجد، اذان و اقامه ای می گفتند ، راه می رفتند ، می آمدند ، سرشان را بالا می گرفتند ، و خلاصه هر روزشان عصر را در مسجد می گذراندند. که دلیل اصلی اش یکی موقعیت جغرافیایی خانه هایشان بود که در جوار مسجد واقع شده بود ، و دیگری کم کاری بعضی غدد تقریبا برون ریز، فعلا.
آن هایی که جلوتر بودند دودل مانده بودند ، که برای چای و خرما می ارزد که بنشینند ، یا از خیرش بگذرند و یک جوری پا شوند و بروند ، همه ی این ها را با خود فکر می کرد. و الّا کسی پا نمی شد . حالا که "او" حرف می زد ، تقریبا خارج نمی شدند و لابد اکثریتشان دل به همان خرما خوش کرده بودند که به خود بقبولانند کارشان بی فایده نیست.
حالا به آنجا رسیده بود که خانواده ی علی سه روز بود روزه بودند و هر روز غذایشان را به فقیری داده بودند ، غروب بود ، وقت افطار ، آسمان مدینه لابد سرخ بود ( با خود فکر کرد - آخر آنجا مثل اینجا ابر وبارانی نیست) هوا هم ( چه می دانم لابد ) گرم بود ، که فقیر دیگری از راه رسید. کسی وارد مسجد شد . نگاهی به دور و اطراف انداخت.و به او هم. لحظه ای خیره بر او ماند.رو برگرداند به سمت آبدار خانه. این مسجد انگار ، یا امشب شاید ، افطاری نمی دهد.غریبه ( انگار بقیه آشنا بودند ) درخواست غذا هم نکرد.شاید واقعا احتیاجی نداشت.و یا فکر می کرد اینجا خانه ی علی نیست که بروی هر سایلی گشوده باشد. سری تکان داد و بیرون رفت- تمام مدت کفش هایش دستش بود. با خود فکر کرد ، حضرت موسی هم ، وقتی کفش هایش را درآورد و پا به سرزمین مقدس گذاشت ، آیا کفش هایش را دستش گرفت و با خود برد ؟ اگر نه ، کسی کفشش را ندزدید ؟ با خدا که حرف می زد ، حواسش پیش آن ها نبود؟
بیرون رفتن غریبه پرده ها را برای بار دوم کنار زد ، و باد سرد که انگار بار اول به "او" نرسیده بود ، پاهایش را لیسید. عبا را کمی دور پایش بیشتر پیچید و سعی کرد زود تر پیامبر را به خانه ی علی و فاطمه برساند ، که مبادا از بچه های خرما پخش کن عقب بماند ، که به صفوف اول داشتند می رسیدند. این بود که او علی را یادش رفت چند جمله ای بگوید که هر سال می گفت ، و پیامبر را متانت همیشگی اش از دست داد و سریعتر ذکر را به فاطمه تعلیم گفت. صفوف آخر تر کم صدا و نه چندان به کندی خلوت تر می شد و جماعت خرما خورده یا به دست ، حالا مرتب پرده را کنار می زدند با دستشان ، یا با کفششان که با خود به داخل آورده بودند و حالا می بردند و دستشان بود ، انگار که به کفشداری مسجد اعتمادی ، یا اعتنایی نداشتند. "او" هم گرسنه اش بود. نگاه به صف اول انداخت ، لبخند پیامبر با صلوات و آخرین خرما که به دست کسی دادند یکجا برگزار شد. بر خواست و آرام به سمت در حرکت کرد . عبا را طبق معمول آزاد نمی گذاشت و به خود نزدیک می کرد. چند نفری دورش را گرفتند که سؤالی بپرسند ، شبهه ای رفع کنند . جواب گرفتند و بعضی قانع نشدند ، شبهاتشان رفع شد و بعضی نشد. "او" از پرده که کسی کنار زده بود خارج شد. به سمت پله ها پیچید ، طبقه ی بالای مسجد خانه اش بود. از پله ها که بالا می رفت قلبش ( نمی دانم چرا ) تند می زد. لبش را تر کرد ، نفسی تازه ، در نزده وارد شد و بعد گفت: یا الله . بوی خوراکی می آمد ، بوهایی ، خوراکی هایی که تشخیص نمی داد بوی افطار بود ، و صداهای درهم که در پس زمینه به گوش می رسیدند ، تلویزیون ، حجم محوی از صداهای پایین ،زنش، گفت و گو ، دختر و پسرش ، پسرش که کوچک بود و دختر که بعد از نماز با مادرش آمده بودند بالا که سفره ی افطار را حاضر کنند.صدایشان را شنید که صدایش کردند ، الآن می آیم ، نگاهی به سمت راست ، حال خانه که سفره آنجا بود و صدای تلویزیون از آنجا بلند و نور و صدا را تأمین می کرد، وسمت چپ دست شویی و بعد اتاق، دست و رو بشویم ، به چپ رفت ، اما وارد دست شویی نشد . نه که چند لحظه پیش دروغ گفته باشد ، شاید حالا نظرش عوض شد. به اتاق رفت ، چراغ را روشن کرد و دست روی در گذاشت که ببنددش، در خانه عادت به بستن در نداشت ، دستی به شکم خالی اش کشید ، دستش را برداشت و نگاهش کرد ، و بعد یکهو در را بست و به دیوار تکیه داد ، ذکری گفت . نگاهی به اطراف انداخت ، به کمد ، که هم جای رخت خواب ها بود و هم لباس ها ، صدای دخترش را شنید که به افطار دعوتش می کرد ، معده اش هم ، اما امشب-امشب باران باریده بود ، امشب او که از مغازه خودکار به دست به مسجد آمده بود ، گربه ای معمولی را دیده بود ، نور چراغ ماشینی در چشمش افتاده بود ، قبل از اذان گرسنه اش شده بود ، خودکارش تمام شده بود ، مشق هایش را ننوشته بود ، امشب از همان قبل از اذان دیروقت شده بود ، او قبل از اذان امشب زن نگرفته بود ، بچه نداشت ، بچه بود ، از معلم فردا ترسیده بود ، این همه قبل از اذان یک روز ، زمانی ، یک شب ، و امشب ، نه ، امشب با همه ی شب ها فرق داشت ، امشب زنش را نمی شناخت ، صدای دخترش به گوشش زنگ می زد ، پسرش را یادش رفته بود فقط در اعماق مبهم و سرد ذهنش حسی نامفهوم داشت از پسر بچه ای که زمانی بود و یا در آینده می بایست باشد ، به سمت کمد لباس ها رفت . صورتش خیس شده بود ، پیراهنی برداشت و بویید ، بوی هیچ می داد ، بوی گلاب نمی داد ، خواست عبا را از دوش بردارد ، عبا بر زمین بود ، پیراهن در تن ، شلوار سیاه پوشیده بود ، کت در دستش ، امّا هنوز عمّامه به سر داشت ، صدایی آمد : بابا ! یک هو در اتاق باز شد ، "او" به سمت در برگشت ، موجودی داخل پرید ، به او خیره شد ، قدمی به عقب برداشت ، دوبار گفت : بابا بابا
- بابا؟!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:48  توسط حامد.م
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:39  توسط وحید.م
|